تبليغاتX
هیچ و پوچ

هیچ و پوچ

یا قدم تو این خونه نذار # یا میذاری منت سر ما بذار # یا این حرف ها رو نخون #یا میخونی تا ته بخون

میدونم و مطمئنم این حرف ها و این نوشته های من حتی وقتی توی این وبلاگ و به طور آزادانه اینجاست هم بازم تا کلمه آخرش توسط هیچکسی خوانده نمیشه شاید به خاطر همینه که برام مهم نیست کسی از زندگی و روحیاتم با خبر بشه.

همیشه تو زندگی ما یه زمانی هست که از اتفاق های گذشته پشیمانیم.گاهی اوقات عذاب وجدان این پشیمانی رو دو چندان میکنه.پشیمانی هیچ وقت فایده ای نداره همانطور که نوش دارو بعد مرگ سهراب تاثیر نداشت.

تا بوده گله و شکایت از این دنیا بوده تا بوده بی مهری و بی وفایی تو این دنیا بوده.دلم میخواست میشد ذهنمو تهی از کلی خاطرات قدیمی کنم و می تونستم دلمو خونه تکونی کنم .دوست داشتم یه بار هم که شده دلمو به چیزای خوب زندگی خوش کنم البته اگر وجود داشت دلم میخواست دیگه تلخی تو حرفام و غم توی نگاهم نباشه ای کاش میشد منم مثل خیلی از آدمای این دنیا باشم .گاهی اوقات باید بیخیال بود و یه جورایی همرنگ با بقیه به قول شاعر که میگه خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو .سعی کردم همرنگ این جماعت باشم ولی من از قماش خیلی از این مردم نیستم نمیتونم به امید چیزای پوچ و خیالی زندگی کنم نمیتونم وقتی مزه تلخی تو دهنمه وانمود به شیرینی کنم نمیتونم چشمامو رو خیلی چیزا ببندم نمیتونم با احساسات کسی بازی کنم نمیتونم در برابر خیلی کار ها سکوت کنم نمیتونم وقتی دستی جلوم دراز میشه بی تفاوت از کنارش بگذرم شاید روزی باشه که خودم جای اون دست باشم . دوست ندارم چشمامو رو حقایق ببندم دوست ندارم به خودم دروغ بگم دوست ندارم رزق و روزیم از گلوی مردم زده شده باشه و حرام و بی برکت باشه مثل خیلی ها.

این تنهایی رو به خیلی از چیزای پوچ این دنیا ترجیه میدم.هنوز ته دلم اندکی امید هست هنوز شعله کوچکی توی دلم روشنه درسته همیشه بادی می وزه و شعله رو تکون میده حقیقته که گاهی هم تا نزدیکای خاموش شدن رفته ولی هنوز من زنده ام و مبارزه میکنم تا زمانی که دنیا و مردمش از پا درم نیاوردن تا زمانی که توان ایستادن روی دو تا پاهامو دارم.

  یه وقتی نان خشک از کباب خوشمزه تره،یه موقعی تلخی از شیرینی بهتره

                          و حتی یه زمانی مرگ از زندگی شیرین تره

عمر گر خوش گذرد زندگی نوح کم است

                   گر به سختی گذرد نیمه نفس بسیار است 

 

+نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390ساعت2:2 بعد از ظهرتوسط هومن | |

در سکوت شب دستم ،دلم و ذهنم را به قلم می سپارم که از دل هر چه بیرون می آید مکتوب کند.در شبی سرد در همان اتاق تاریک که بار ها به آن اشاره کردم در زیر نور چراغی که صدایی از خود در می آورد گویی که او هم درد دلی دارد که میخواهد باز گو کند.ولی انگار او هم مثل من تنهاست.شاید هم دیگر طاقت تحمل مرا ندارد که با دلی افسرده هر روز و هر شب مرا تحمل می کند یا شاید با زبان بی زبانی می خواهد با من احساس هم دردی کند نمی دانم.

تنها جایی که احساس آرامش را بعد از هر روز پر مشغله و سخت و طاقت فرسا برایم محیا میکند همین اتاق است .جایی که در شب های گرفتاری و غم سنگ صبورم و در روز های شاد محفل جشن و سرور من است.سکوت در اینجا به گونه ای است که وقتی چشم هایم را روی هم میگذارم به فکر فرو میروم و در خیال و رویا به این سو و آن سو پرواز می کنم به جاهایی که گاه خوشایند و گاه ناخوشایند است. در سکوت امشب وقتی چشمانم را بر روی هم نهادم به کوهستانی سفر کردم پر از کوه های سر به فلک کشیده نام کوهستان ،کوهستان عشق بود از کوهستان عشق رودی به نام محبت جاری میشد و به این سو آن سو منشعب میشد.از این رود خروشان جویباری سر چشمه می گرفت که نامش مهربانی بود در کنار این کوهستان جنگل های سر سبز مملو از درخت های بزرگ بود درختانی چون درخت ایمان ،دوستی ،سخاوت،فداکاری و درخت گذشت از دیدن این دختان و این جنگل سر سبز بسیار خرسند شدم اما بعد از رد شدن از آن جنگل به کویری کوچک رسیدم که در آن خار هایی چون حسادت،بد گمانی،دروغ و ... بود دیدن این صحنه مرا آشفته کرد به سرعت از آنجا دور شدم وقتی چشمانم را باز کردم فهمیدم که به درون خود سفر کردم سفری که چشمم را به روی حقایق گشود. چه خوب است که ما انسان ها گاهی به گذشته و درون خود سفری کنیم که ازدنیا و آخرت غافل نشویم.

اندکی در خود نگر تا کیستی ؟در کجایی ؟از کجایی؟ چیستی؟

+نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1390ساعت7:21 بعد از ظهرتوسط هومن | |

همیشه زبان غاصر از بیان خیلی از احساسات درونی آدمه امشب دلم میخواد توی این متن درباره آدمی حرف بزنم و به نحوی ارزش قدر دانی کنم درسته گاهی اوقات کمی بهم بی محلی میکنه ولی دوسش دارم. دوست خوبیه برام .یه فرشتس توی جلد آدم.

یه شب مثل همه شب ها که تنها و بی حوصله و ناراحت داشتم به خودم فکر میکردم به اتفاق های خوب و بد زندگی ((که حتما تک تک خاطراتش رو تو وبلاگ میذارم)).فکر میکنم ساعت از 12 گذشته بود مثل روال هر شب بی خوابی زده بود به سرم تنها بودم ولی وقتی اومد همه چیز عوض شد برای چند ساعت احساس کردم تنها نیستم احساس کردم یکی دستمو گرفته یکی که گرمای دست شو حس میکردم با این که خودش رو نمی دیدم .

محبت ، صداقت و درستی از حرفاش پیدا بود.حرفاش مثل مسکنی بود بر زخم های دلم هر چی بیشتر میگذشت بیشتر آرامش وجودمو می گرفت مثل کودکی که تو آغوش پر مهر مادرش خوابیده .ای کاش اون شب هیچ وقت تموم نمی شد.

ای کاش راهی بود محبت اونو جبران کنم .به راستی چرا ما آم ها انقدر نسبت به هم بی تفاوت شدیم چرا وقتی یکی از ما زمین میخوره کسی نیست دست شو بگیره چرا حرمت ها شکسته شده چرا گاهی اوقات ما یادمون میره که تو این دنیا مهمانیم ،مهمانی که هر لحظه ممکنه زمان رفتنش برسه گاهی اوقات انقدر لذت های دنیوی ما رو به خودش مشغول میکنه که که از نوک بینی جلوتر رو نمی بینیم .آدمی که خوابیده میشه از خواب بیدار کرد ولی کسی که خودشو زده به خواب نه .

چرا از خواب غفلت بیدار نمیشیم .خدا کنه وقتی که از خواب بیدار میشیم خیلی دیر نشده باشه انقدر دیر که چاره ای جز افسوس خوردن از عمری که گذشته و زندگی ای که تباه شده نداشته باشیم.

این حرف ها گله نیست، شکایت و نصیحت هم نیست تجربه است، تلنگره برای کسانی که هنوز فرصت دارند واقعیت های زندگی رو بفهمن واقعیتی که برا همه قابل درک نیست .  

تا وقتی گشنه نباشی معنی گشنگی رو نمیفهمی تا وقتی تنها نشی چه میدونی تنهایی چیه تا وقتی تو غربت نباشی نمیفهمی غریبه چی میکشه و در آخر تا وقتی آماده رفتن به سفر آخرت نشی نمیدونی کسی که کم کم داره میره چه حسی داره

زندگی همیشه با پیچ و خمش با پستی و بلندی هاش آدم و سخت کوش و با تجربه میکنه توی یه روز که به نظر خیلی ها ساده میگذره گوشه گوشه این دنیا یه اتفاق هایی میفته که ما ها  ازش بی خبریم همین جا دعا میکنم خدایا هیچ وقت هیچ بنده ای رو به حال خودش واگذار نکن کمکمون کن که قدر خودمون ، پدر و مادر، دوستان و قدر با هم بودن رو بدونیم .

این غم نامه رو تقدیم میکنم به تنها دوستم به پاس اون شبی که کمکم کرد یک شب بدون بغض و راحت بخوابم کمکم کرد برای یک شب احساس کنم هنوز توی این دنیا تنها نیستم.آرزوی بهترین ها رو هم برای خودش هم برای خانوادش که توانستن یه آدم خوب به جامعه تحویل بدن دارم .

                                                                                     دوست دارم

کاش میشد عشق را تهدید کرد        مدتی لبخند را تمدید کرد 

کاش میشد در میان لحظه ها           لحظه دیدار را نزدیک کرد


 

+نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1390ساعت2:41 قبل از ظهرتوسط هومن | |

خيلي سخته آدم با چشمي اشك آلود و دستي لرزان و قلبي آكنده از درد حرف دلشو كه هيچ كس نميتونه درك كنه روي كاغذ بياره.تا حالا شده كه از همه كس و همه چيز سير بشيد از زندگي خسته بشين از مشكلاتي كه بر سر راه داريد تا حالا شده ديگه هرگز نخواهيد كسي رو ببينيد كه يه روزي عاشقش بوديد كسي كه جونتون به جونش وابسته بود كسي كه با خنده اون ميخنديديد و با گريش گريه ميكرديد كسي كه اگر ناراحت بود خواب و خوراك نداشتيد كسي كه اگر شاد بود ميخواستين همه رو با شادي اون شاد كنيد كسي كه حاظر بودين شادي شو براي خودش و غم هاشوبراي شما بياره خيلي سخته خيلي نميدونم چي دارم ميگم و چي ميتونم بگم فقط يه نصيحت ميكنم به كسايي كه منو به عنوان يه دوست يا يه هم صحبت يا هر چيز ديگه اي قبول دارند .

هيچ وقت عاشق نشيد و گول عشق هاي دروغي رو نخوريد وهيچ وقت به كسي يا چيزي دل نبندين كه مجبور بشيد با چشمي پر از اشك تركش كنيد يا مثل من توي يك شب در يك اتاق تاريك و سرد زير يك پتو با نور يك چراغ مطالعه به اميد اينكه شايد دوباره برگرده براش كلي متن عاشقانه بنويسيد به احتمال اينكه با خواندن اون شاید يه فرصت دوباره به عشق و علاقه بين خودتون كه به قول من يكطرفه بود بهتون بده .

دلبستگي و وابستگي سخته وقتي باهاش قهر هستي مشكل و تمام فكرتون اينه كه باهاش آشتي كنيد وقتي هم كه آشتي ميكنيد تمام مشكلتون اينه كه راضي نگش داريد كه دوباره قهر نكنه و از اين قبيل مسائل.

خيلي بده آدم از يه سوراخ چند بار گزيده بشه تنها عاملي كه باعث اين گزش دوباره نه يك بار بلكه چند بار هم ميشه عشق و علاقه هست چرا كه عشق و علاقه به كسي يا چيزي آدمو كور ميكنه.

اين حرف هاي من تجربه و تلخي يك عشق نيست بلكه تجربه 22 سال زندگي در كنار مردمي كه شب و روز به خاطر امورات زندگي خود به يكديگر دروغ میگن و چه دل ها و احساساتي و چه حق هايي از يكديگر ضايع مي كنند .

عشق هاي اسطوره اي هم جاودانه نبودند عشق و عاشقي اي كه آخرش با يك جدايي تلخ و غم انگيز بخواد پایان بگيره چه فايده اي ميتونه داشته باشه ؟

به اميد اينكه همه عشق و دوستي ها سر انجامي خوبي داشته باشه و همه بشن ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد                    

                                                             به اميد اون روز

عاشقی آن است که بلبل با رخ گل می کند

                              صد جفا از باد می بیند باز هم تحمل می کند

+نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت5:38 قبل از ظهرتوسط هومن | |

امروز دلم براي آن روزگاران تنگ است.روزگاراني كه با ياران و دوستان گذران كرديم . دوستاني كه حتي در تاريكي شب و روشني روز يكديگر را بدرود نگفتيم و ترك نكرديم كجايند آن ياران هميشگي كجايند كساني كه روزي در شيپور رفاقت و دوستي ميدميدند. كجايند كه ببينند دسترنج خويش را . كساني كه روزي درختي از عشق و علاقه و محبت در دل بنده اي كاشتند و روزي كه درخت به بار مينشست آن را به آتش كشيدند. اي نامردمان اي نا رفيقان اي باغبانان اين درختان سوخته دل هاي عاشق مرا ترك نكنيد مرا در خلوت خويش رها نكنيد . مرا با كوله باري از غم و خاطره ترك نكنيد .زندگي پس از اين از مرگ هم دشوار تر است . اميدم را نا اميد نكنيد .به خداي هر دو عالم اين كار شما دوستي نيست بلكه دشمني در حق كسي است كه شما را برادر و يار خويش پنداشته .دل زخمي من با دستتان شما مرمت ميشود. دستم را پس نزنيد . آيا جواب تمام محبت هاي اين دل ساده اين است ؟ جواب اعتماد اين است؟ جواب دوستي صادقانه اين است ؟ مرا با قلبي آكنده و سرشار از درد ترك كرديد .آيا به راستي آن روزگاران را كه با هم در جنگل و دريا در سبزه زار و صحرا در پستي و بلندي روزگار در ديار و شهر غريبان در زير سقفي ريزان در زير چراغي سوزان وبا چشمي گريان فراموش كرده ايد؟

تقاص شكستن دل مظلوم را خدا به دنياي ديگر واگذار نمي كند در همين دنيا جوابش را مي دهد . از خشم خدا و آه دل شكسته بترسيد كه روزي دامن گير شما خواهد شد. آه از دل شكسته، دلم براي كسي تنگ است كه نگاهم به نگاهش و وجودم به وجودش متصل بود .امروز به ياد تك تك كساني هستم كه روزگاري با هم روزگاراني داشتيم و سرنوشت اينطور رقم زد كه فاصله مكاني كم اما فاصله دل ها از يكديگر زياد شود . شايد كه روزي يا روزگاراني كه خيلي دير است از با هم نبودن پندي بگيريم كه قدر با هم بودن را بيشتر بدانيم.

 

قطره دریاست اگر با دریاست ور نه آن قطره و دریا دریاست                

+نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت4:19 قبل از ظهرتوسط هومن | |

سلام

تو دو رو زمونه ای که بهش میگن عصر ارتباطات شاید روی آوردن به چیزای قدیمی و اولیه خیلی مسخره باشه،یه زمانی وبلاگ نویسی جایگاه خاصی داشت ولی به نظر من خیلی وقته که از چشم ما ها افتاده و جاش رو به خیلی چیزای دیگه مثل فیس بوک و... داده . بعد ازگذشت 5 سال تصمیم گرفتم که دوباره وبلاگ قدیمی رو راه بندازم با این تفاوت که این بار فقط میخوام به واقعیت های زندگی بپردازم حرفا و گذشته خودمو توش بنویسم . شاید خیلی حرف ها تلخ باشه شاید خیلی حرف ها درد خیلی ها باشه شاید هم به چشم خیلی ها مسخره بیاد ولی ادب حکم میکنه به احساسات همدیگه احترام بذاریم .نوشته هایی که میخوام بذارم همه نوشته های خودمه و تراوش ذهنم ،بخشی از گذشته یا مرتبط با اونه پس احتمال غلط املائی و دستوری توش هست شما به بزرگی خودتون ببخشید.

امیدوارم ازمطالبی که میذارم دوستان خوششون بیاد و حتما نظرات خودشونو بدن.

 

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود

                           رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت3:15 قبل از ظهرتوسط هومن | |